تبليغاتX
عصیان نامه


عصیان نامه

خدایا مرا در ایمان "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصیان مطلق" باشم(دکتر علی شریعتی)





















این روزها کمی ابریم کمی زرد و شاید اسیر پنجه بی رحم پاییز

این روزها که می گذرد راه رفته را پشیمانم..

این روزها از عشق دلگیرم...

این روزها خود را به شعر می زنم

تا از تلاطم  امواج وحشی بی کسی جان به در برم...

و این روزها" وحشی" مرا بهتر از خودم به وادی کلمات می کشاند...

 

 

 

ای  گل تازه که بویی زوفا نیست تو را

خبر از سرزنش  خار جفا نیست

رح بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

......

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگدل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد

هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

رفتن اولاست زکوی تو ایستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک به آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو پریشانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دل خود بر نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم منبعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از کویت

 

کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

 

حرف زن ای بت خونخواه چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

 

درد من کشته شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند

عاشق همچو منت نیست خدا می داند

 

از یر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدن باز اگر خواهم رفت

 

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

 می روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم....

 

خط خطی شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت به قلم میثم| |

خداحافظ ای رفته از خاطرم 

مشوش نمودی و رفتی به رؤیای دور 

خداحافظ ای ناجی جان من 

تو اما دلم را کشاندی به دنیای گور 

خداحافظ ای مهر بی روح و جان 

...................... 

حوصله تایپ رو ندارم... 

از همه دلم گرفته از عشق و حتی از خدای عشق... 

بودنم را سخت در تردیدم  

این روزها فقط آتش به همه خاطراتم می زنم... 

حس بعدی آتش سرخ بر دفتر سبز دلنوشته هایم...

شاید پس از این آتش نرمی خاکسترش روحم را نوازش کند...

خط خطی شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت به قلم میثم| |

به مناسبت پایان دوره خریتم....

خداحافظ ای رفته از خاطرم    

مشوش نمودی و رفتی به رویای کور

خداحافظ ای ناجی جان من

دل و ذهم من را کشاندی به دنیای گور

.......................

خط خطی شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت به قلم میثم| |

یکی از دوستان پرسیده بود ارشد چی شد؟؟

خدمت این دوست عزیز عرض کنم قبول نشدم و تا سال آینده پشت کنکوریم.و

 به قول شما هم مسیریم...

تا بعد یا علی...

خط خطی شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت به قلم میثم| |

نیمه های شب یا بهتر بگم سحر اما دیگه رمضون هم نیست...

نیتی برای نوشتن نداشتم اتفاقی به کلبه ام سر زدم و  نظراتی  سراسر لطف نسرین نصف جهان

رو دیدم و تصمیم گرقتم بنویسم...

در نظراتتون نه آدرس سایتی هست  نه ایمیل...

احساس می کنم می شناسمتان...

غریبه چنین نیست که تو هستی...

به هر حال این پست رو فقط به خاطر نظرات شما نوشتم ...

 

 

خط خطی شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت به قلم میثم| |

در هیاهوی آغازی دوباره ام...

آغازی پر از امید در پس یک شکست پراز تجربه چگونه بودن و چگونه شدن...

در ثانیه های سخت و جنون آسا لذت نوشتن نیز در خاطرم بیگانه شده بود...

اما...

این بار نیز مغلوب وسوسه نوشتن شدم و قلمم بار دیگر از در آتش بس آتش قهر خود را در خود فرو ریخت...

...و آرام و سبکبال با اسارت در قفس پر سفسطه کلمات باز طوفانی شد...

 

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت به قلم میثم| |

می نویسم پس از این قصه هایی نفرتی...

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت به قلم میثم| |

خداحافظ تا بعد کنکور ارشد وزارت بهداشت

این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنش

خط خطی شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت به قلم میثم| |


Design By : عصیان نامه