تبليغاتX
به لحظه لحظه عمرم قسم که تنهایم

خداحافظ تا بعد کنکور ارشد وزارت بهداشت

این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنش

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است.

 

يکی از مهمترين جشن های فرهنگ ايرانی ما «يلدا» يا «شب چله» است؛ جشنی که قرن های متمادی پابپای انسان ايرانی راه آمده و مردمان ايران آن را با نام های مختلف برگزار کرده اند. قرن هاست که هر ساله، در بلندترين شب زمستان ـ که تاريکی و سرما به اوج خود می رسد ـ مردمان ايران زمين تا دميدن اولين نشانه های صبح بيدار می مانند تا به استقبال خورشيدی بروند که از نبرد خويش با اهريمن تاريکی و سرما پيروز بيرون آمده است.
در آئين های يلدا اشاره های بسياری بر تلاش انسان برای بهتر زيستن و درست زيستن وجود دارد؛ واقعيتی که يلدا را سخت ارزشمند می کند. يلدا، از سويی، به شبِ تولد مهر يا ميترا (که دو اسطوره ی دوست داشتن و روشنايی اند) گفته می شود، از سويی به آخرين و بلندترين شب سال اشاره می کند که در طی آن تيرگی و سرما تسليم روشنايی و گرمای دم افزون می شوند و، از سويی ديگر، حکايت پاسداشت دوستی و پيمان و وفاداری است.

شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ایرانیان نزدیك به 7 هزار سال است كه شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را كه درازترین و تاریك ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در كنار یكدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریكی و سردی روحیه آنان را تضعیف نكند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یك شب طولانی و سیاه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

 

باشد که در بلندترين و تاريک ترين شب زمستانی سرزمين مان، در کنار سروهای آراسته با نور و روشنايی، سرودخوانان و پر انرژی، به پيشواز خورشيد، آن فاتح شکوهمند تاريکی، بشتابيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

گناهی ندارم ولی قسمت اینه           که چشمای کورم به راهت بشینه

دلم گرفته،با دلتنگی های قبل فرق داره،دلتنگی عجیبیه نمی شناسمش

ولی خیلی زود باهاش صمیمی شدم،حرفاش برام عجیبه...

اولش که نمی خواستم حرفاشو بشنوم.می گفت می خوام کمکت کنم...

حرفاش به دلم نشست تونست مجابم کنه

کاری کرد تا یه سال آینده قلبمو اسیر حرفاش کنم...

و الان دارم پا تو راهی می ذارم که درحین زیبایی وعظمت پایان،بس خطرناکه...

خدایا فقط تو می دونی چی می گم و خوب می دونی که چرا از سختی این راه واهمه دارم...

خدایا خوب می دونم اگه همرام نباشی اگه تنهام بذاری اول راه شکست خورده مطلقم...

خدایا دارم راهی رو شروع می کنم که اگه پیروز به خط پایان برسم کافیه برای یه عمر سرافرازی.

همین پیروزی می تونه بهونه سربلندی دلم باشه تا همیشه...

خدایا یه خواهش...

عشقمو بهت سپردم به تو که می دونم بهترین امانت داری...

خدایا می دونم تو  سختی های مسیر به دادم می رسی...

پس نمی گم اگه به خط پایان رسیدم می گم  در خط پایان منتظرم که امانتی دلم رو بهش برگردونی

خدایا خودت این دل بهونه گیرمو می شناسی کاری کن بی تابی نکنه

بهش قول بده از امانتیش خوب نگهداری کنی...

خدایا می دونم که جاده اصیل سرنوشتم از این مسیر می گذره  و راهی ندارم جز رفتن

که ترس از شکست بدترین شکسته...

خدایا ممنونم که امتحانم می کنی،این یعنی هنوز فراموشم نکردی

 هنوز باهام قهر نکردی با همه گناهام هنوز منو دوست داری که اینجوری منو امتحان می کنی...

خدایا دیگه سفارش نمی کنم مواظب امانتی دلم،عشقم باش..

خدایا...

دیگه حرفی ندارم فقط خط پایان و استقبال تو  در پایان مسیر دلگرمی منه...

پس نا امیدم نکن...

**************************************************************

همیشه دل به دریا زدنو دوست داشتم ولی این بار...

این بار فرق می کنه شاید غرق بشم

 شاید برگشتی در کار نباشه...

تنها دلخوشم که خدای نازنینم هست و سختی های مسیر به مدد و یاد اون آسون میشه..

راستی

  یا علی...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

سلام به تنهایی ،خداحافظ بی قراری بیهوده...

سلام روزگار دلنشین ،سلام آرامش مطلق ،حضور روح سبز

من،عشق،او،تنهایی...

غروب دلواپسی چه دل انگیز و دلکش بود...

طلوع آرامش و بی قراری زیبای انتظار...

احساس سبکی می کنم دوست دارم داد بزنم بگم خدا جون مچکرم.....

ممنونم که هوامو داشتی و داری...

منو ببخش مدتی تو رو گم کرده بودم،نه خودمو گم کرده بودم

ممنونم که خودمو پیدا کردم...

خدایا کمکم کن دیگه خودمو گم نکنم...می خوام بهتر بودنو تجربه کنم،

تنهایی سخته پس مث همیشه پیشم بمون....

******************

و تو ای مرغ مهاجرکه از این شهر سفر خواهی کرد،نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی

گندم شهر سیاه نسلش از وسوسه شیطان است...

راستی... هیچی تا بعد

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

سلام...

نمیدونم بعد سلام با چه واژه ای صدات کنم.

هرچی بگم تو بالاتری،می دونی دیشب چه بلایی سرم آوردی،

لابد با خودت می گی دیوونه شدم..

نمی دونی از دیشب چه حالی دارم،یه لحظه آروم ندارم،

هرکاری می کنم هرجور خودمو مشغول می کنم

باز فکرت از کنج دلم مث کوه آتشفشان سر برمی آره و همه جا رو زیر

سلطه شعله های ویرانگرخودش می گیره.

اینه حال من بعد دیدن تو...

نمیدونم چی بگم فقط خدا رو شاکرم...

از خدا ممنونم که تو رو به من داد...

شاکرم از اینکه بعد چند سال هنوز با لحظه ای حضورت به هم می ریزم.

می بینی؟؟اصلاُ عوض نشدم..وهنوز همون دیوونه سابقم...

مث همیشه هم برات شعر دارم...

                      پس از تو این دلم از عاشقی گریزان است

                                اگر نباشی دلم متهم به تنهایی است...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

این مطلب رو اول در وبلاگ خصوصی ام که فقط عشقم اونو می بینه نوشتم ولی واسه اینکه
 
به  چند نفر ثابت کنم که عشقم ابدیه و تا نفس آخر  پرستشش می کنم اینجا هم می نویسم...
 
یه بیت آخر هم از سروده های خودم هست ولی کاملش رو فقط بهترینم می تونه بخونه...
 
*****************************************************************
 
تا حالا فکر می کردم تنها چشمات قدرت طوفانی کردن دلمو داره ولی امشب

متوجه شدم حتی لحظه ای حضورت کافیه واسه طوفانی شدن دریای دلم...

حالا لحظات بعد از حضور مهربونت...

اومدم بخوابم دیدم نه نمی شه همون یه لحظه حضورت کار خودشو کرد.

آرامش خیالم جاشو به پریشانی حضور داد...

خوب می دونم که دیگه نمی شه یا بهتر بگم نباید مقاومت کنم

باید تنها نظاره گر ویرانی باشم همین...

خوش اومدی به آلاچیق خیالم و ممنونم...

راستی می دونستی همین ویرانگری حضورت و چشمات بود که منو ویرونه و دیوونه خودش کرد؟؟

امشب رو به یاد لحظه ای حضور پریشان و بی خواب شدم...

راستی بازم مثل همیشه تو شعرام حضور داری...

نتونستم ازش دل بکنم...

و مثل همیشه

                           دوباره نگاه تو در شعر من نطفه بست

                                                          تو را دید و نادیده خود را شکست

                 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 5:38 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

شب خسته از رفاقت نفس از تنـم ربـوده

حس بی کسی و غربت قصه از دلم سروده

شب غرق در خیانت شب تنهایی من بود

خنجــر تلخ رفـاقـت زخم بی صدای تن بود

شب ســرد مردن دل گـریـه تو بـی ثمر بود

طفلکی چشم غریبم از دل تو بی خبر بود

شب تن دادن قـلبـم به سکوت سـرد کینه

دگــر از تــــو دل بریــدم نـا رفیـق پـر زکــینه

شب سـر دادن نـفرت شـب پایان صــداقت

قصه دلـــم همیـن بود در شـب تـار رفــاقت

چقدر این شعر برام معنی داره با تک تک کلماتش خاطره ای تلخ

 از نارفیقی از پستی اطرافیان برام تداعی میشه.

این شعر هم از سروده های نفرتی خودم هست.

دوست ندارم فقط از نفرت بگم ولی تا زمانی که اون دروغها

و دورویــــــــــــــــی تو ذهنم هست حاصلش میشه سروده نفرتی...

یه جمله از خودم:تنهایی بهتر از تجربه تلخ رفاقت و دیدن دورویـــــــــــــی هست.

یه انسان چقدر می تونه پست باشه....

بگذریم...

می خوام داد بزنم من زنده ام و شاد.اگرم از دورویی می نویسم واسه اینه که

روزی روزگاری یادم بمونه که چقدر خنجر نارفیقی خوردم...

من زنده ام دارم روز به روز بهتر می شم.آهای با شماهام من زنده ام

دارم به هدفم به عشقم به زندگیم فکر میکنم و واسه رسیدن به عشقم

سرسختانه در حال تلاشم و تا آخرین نفس به عشقم پایبندم...

آهای با توام....هیچ کس نمی تونه میثــــــم وجودم رو تغییر بده...

با توام بشنــــــــــــــــــو.....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

واژه امشب من دوست رفاقت یاری است

نفرت از واژه بی رنگ رفیق در صدایم جاری است

از رفاقت چه بگویم که سرابیست سراب

دل سپردن به رفاقت همچو قصری است بر آب

می نویسم که به یادم باشد خنجر دوست

دوست نه پست ترین خاطره ام دیدن اوست

خسته از بازی دنیای سیاهم رمقی نیست مرا

یا رب این شهر همه غرق دو رنگی است چرا؟؟؟

رذل بودن که خطا نیست در این شهر پلید

که دراین وادی غم حرفی از احساس شنید؟؟؟

من اسیر غم و آزادی من بود قفس

از چه رو عشق مرا نام نهادند هوس؟؟؟

سخنم کوته و دردم به درازای زمان

از چه گویم به که گویم که غمم نیست روان

 

از چی بگم از کدوم نامردی بگم از کدوم خیانت بگم از کدوم نا رفیق بگم...

تمام خاطرات یزدم  شد خیانت خنجر از نارفیق خوردن.آخ که چقدر ساده بودم.

دلم واسه سادگی خودم می سوزه.چقدر ساده و راحت دروغ شنیدم و باور کردم...

چقدر راحت به هرکس و نا کسی اعتماد کردم.

حماقت محض بود رفیق رو نارفیق صدا کردم و نارفیق رو رفیق دیدم...

دیگه می دونم چطور رفتار کنم هنوز یه اردیبهشتی رو نشناختن...

با اینکه کمی ضعف نشون دادم ولی ندونستن که من هم یه ناجی دارم

 که لحظه آخر نجاتم می ده...

دیگه محاله کم بیارم اینو به ... قول می دم.

تجربه این همه نارفیقی رو می تونم در یه بیت شعر خلاصه می کنم

راز با چاه مگو در دل شب های غریبی

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار نداری...

و حرف آخر برای اون آدمای پست که خواستن منو نابود کنن...

خط خوردی از این دل برو بهتر که بمیری

آتش زده ام  یاد تو را پست و حقیری

آن گریه پوچ و حیله گر سهم تو باشد

یک روز رسد ختده من زخم تو باشد...

******************************************************

پا ورقی:گفته بودم که دیگه شعرام رو تو وبلاگم نمی نویسم.اما حالا می نویسم.

می نویسم که بدونن زنده ام و هیچی ازم کم نشده...

دو شعر بالا از خودم بود.منتظر شعرای نفرتی من در این وبلاگ باشید...

                                       در پناه حق

                                         یا علی...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

سلام ،سه نقطه و دگر هیچ...

این وبلاگ منتظر حضور عزیزی هست و همچنین خودم...

اینبار می نویسم فقط واسه اون عزیز مسافر،

امیدوارم هرچه زودتر به این کلبه تنهایی سر بزنه و غبار خستگی رو از ذهن خسته اش پاک کنه.

دیشب فیلم پاداش سکوت رو می دیدم...

از کجا بگم؟؟؟از چی بگم؟؟؟

از غربت شهید؟ از عظمتش؟؟

واقعا سخته از کسانی بخوام حرف بزنم که اونقدر بزرگن که تو کلام حقیر من نمی گنجن...

این فیلم خیلی حرف واسه گفتن داره ولی کاش گوش شنوایی هم باشه.

از دیشب تا الان حال عجیبی دارم، این فیلم خیلی مصمم ترم کرد واسه کار بزرگی که در پیش گرفتم.

نوشتن از شهید کار سخت و بزرگیه،

امیدوارم من و همه ی دوستانی که عاشقانه پا به این راه گذاشتیم بتونیم این وظیفه خطیر رو که به

عقیده من خدا بر دوشمون گذاشته رو به بهترین نحو به انجام برسونیم...

خدایا به حق بی بی فاطمه زهرا(س) اراده و قدرت بیان حقیقت شهید رو به ما عطا کن

و در این راه همراهیمون کن...

با آنکه گفته اند یک داغ دل بس است برای قبیله ای

اینجا هرکس به قلب خویش داغ قبیله ای دارد....

یا علی....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

دلم گرفته...

مدتی بود که این حس غریب به سراغم نیومده بود ولی امشب بدجور به هم ریختم.لحظه ای غرورم رو زیر پاهام دیدم که له شد و خودم هم...

بعضی اوقات حرفایی آدمو له می کنه که گوینده فکرشم نمی کنه اینجور بشه...

 خیلی راحت خیلی ساده و راحت غرور یکی رو می شکنن عین خیالشونم نیست...

خدا می دونه که غرورمو خیلی دوست دارم و می پرستم نمی تونم له شدن لجن مال شدنشو ببینم...

لعنت به این روزگار پست و نامرد... که چه ساده آدمارو می شکنه...

امشب عزای غرورم رو گرفتم...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

سلام

آخرین باری که نوشتم هنوز معلوم نبود کارشناسی قبول می شم یا نه و الان که می نویسم دانشجوی کارشناسی یزد هستم.این یعنی ۲ سال دیگه هم باید اسیر غربت باشم.

هرچند اهواز الان برام شیرین شده ولی یزد هم بد نیست.

دلم واسه اهواز با همه خوب و بدش تنگ شده .شاید یه بار دیگه برم و سری به بچه های قدیم بزنم...

الان شرایط با پارسال خیلی فرق می کنه...

به نظر خودم خیلی بهتر بوده و شاید یه جور پیشرفت...

دیگه حرفی از شعرام نمی گم اون هم یه دوره ای بود و تموم شد دویت دارم باز هم به اون روزها بر گردم ولی باید از خیلی چیزها بگذرم که در این موقعیت محاله...

تا بعد... یا علی...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

غربت تموم شد...با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد البته غربت اهواز تموم شد و اگه خدا

بخواد باز هم اسیرش هستم.بگذریم...

یادش بخیر چه روزهایی بود .نوشته های قبلی رو امشب خوندم.

از کلبه ام یه گردگیری کردم.نوشته های غربت قشنگ بود.

با اینکه خیلی سختی کشیدم ولی می دونم خیلی زود دلم برای همه اون سختی ها تنگ می شه.

چه دورانی... بیدار موندنای شب امتحان دعواهامون  دانشکده   جشن میلاد پیامبر و سوتی من وداوود

وای چه شبی بود کسی فکرشم نمی کرد که این کارو بکنیم. به هر حال یه سوتی نو و جدید بود.

شب های شعر که نگو.یادمه اولین بار که خواستم برم شعر بخونم چه استرسی داشتم.

یادمه روز بعد تو دانشکده هم چه سوتیی دادم که البته بعد درستش کردم.

دعوای من و بچه های کلاس که هر وقت یادم می آد شرمنده همشون می شم.

امتحان و جزوه گرفتن هم نگو که واقعا خنده داشت. سه تا پسر بودیم هیچ کدوم قبول نمی کردیم

بریم از دخترا جزوه بگیریم.

قصه رو کم کنی هم که یادم می آد از خودم بدم می آد...

بیمارستان و استاد و دعوای هر روز من با پرسنل و استاد هم با حال بود.

شیرینی دادنم هم قشنگترین خاطره غربت بود...

شبگردی های هر شب قدم زدن زیر بارون اتاق پر حادثه ۲۰۷ هم به نوع خودش خوب و بد بود.

و هزاران خاطره غربت که همشونو می سپارم به صندوقچه ذهنم برام شیرین بود.

و الان من موندم و دنیایی از خاطرات خوب و بد.

منتظر می مونم که اگر خدا خواست و باز هم غربت قسمتم شد غربتو قشنگتر بسازم تا

از دوره جدید بهترین استفاده رو ببرم...

راستی منظورم از گردگیری کلبه هم پاک کردن همه شعرام از وبلاگ بود...

اومدم تا با شیوه جدید با شما باشم پس با من باشید ...

کوچیک شما میثم.ح

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

این آخرین بود آخرین بود آخرین بود

اشکم به مانند دلم تنهاترین بود

فعلا این وبلاگو تعطیل کردم شاید برای همیشه البته هنوز وبلاگ نویسم ولی تو وبلاگی که فقط واسه

خودش می نویسم و بس

از همه دوستانی که تو این مدت تنهام نذاشتند ممنونم

ولی هرکسی یه روز باید بره و این دفعه نوبت منه....

 

تو این مدتی که در خدمتتون بودم بهم خوش گذشت ولی چه کنم که این شد سر نوشتم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

خیلی خسته ام . خسته ی خسته  جوری که تا الان تجربه شو  نداشتم

از همه دلم گرفته . خیلی اوقات دوست دارم تنها  تنهای باشم

نمی دونم چه بلایی داره سرم می آد. تو دانشگاه بی قرار بودم  حالا که اومدم خونه باز داغونم.

امروز از خودم بد جور بدم می اومد آخه بد جور به هم ریختم میثم قدیم تو وجودم مرده

نمی دونم چی شده که اینقدر داره داغونم می کنه. گیجم...

یه شعر همه چی رو به هم ریخت. آخه یکی نبود بگه که احمق این کارو نکن.

کارم حماقت محض بود ولی چه کنم خریت کردم دیگه.

حالا نمی دونم چه جوری خلاص بشم.

دیگه دوست ندارم بنویسم این دفه هم نوشتم که کمکم کنید

پس واسه آخرین بار کمکم کنید....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

می روم اما نگو او بی وفا بود و نماند

می روم چون سرنوشت با ساز من هرگز نخواند

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

من همنم که همیشه غم و غصه ام بی شماره

اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره

خواستم از حال وهوای غربت بگم دیدم این شعر به بهترین شکل همه چیزو بیان کرده

****

کاش یا رب آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

بر می گردم

با شما خواهم بود از دیار غربت اهواز

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

دوري از تو واسه چند ماه

آخر غزل همين بود

سلام به همه دوستان عزيز و دوست داشتني كه تا امروز با نظراتشون منو دلگرم كردند

اما مي خواستم بگم اين آخرين پست من تا مهر ماه خواهد بود

به دلايلي بايد تا مهر ماه با همه خداحافظي كنم

مي خوام در اين مدت به اميد خدا كارايي رو به انجام برسونم

دوستان برام دعا كنيد

اگه خدا بخواد در فصل زيباي پاييز بر مي گردم

واسه آخرين بار اين شعر رو به دوستان خوبم تقديم مي كنم دلم براتون تنگ مي شه ولي به قول يكي از دوستان

راهي نيست جز ادامه اندوه

اين آخرين نجواي من با آسمان بود

اين آخرين وصل من و رنگين كمان بود

اين آخرين امواج روي ساحل من

اين آخرين دست نوازش بر سر من

اين آخرين بود آخرين بود آخرين بود

اشكم به مانند دلم تنها ترين بود

و در پايان يك سؤال داشتم و دوست دارم جوابهاي زيباي شما رو در پاييز طلايي بخونم

به راستي عشق چيست؟ يك نگاه...؟ چيست؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

مي نويسم براي تويي كه به اميد دوباره ديدنت زنده ام

پس نازنينم زودتر بيا...

امروز نمي دونم از چي بنويسم به دنبال بهونه اي هستم تا باز هم مثل هميشه از تو بنويسم

ولي هرچه فكر مي كنم بهونه اي به ذهنم خطور نمي كنه

پس بي بهونه مي گم دوست دارم دلم برات تنگ شده

كاش سرنوشت كمي دست از لجبازي برمي داشت و من يك بار ديگه مي ديدمت

هرچند اگر تمام عمر هم چشمان تو را به نظاره بنشينم براي من كم است

ولي لحظه اي ديدن تو مي تونه دلمو تا مدتي آروم كنه

مي دانم سرنوشت اين بار قصد مغلوب كردن منو داره

ولي فرياد مي زنم كه همه بشنوند اين بار با دفعات قبل فرق داره

مي خوام همه بدونند كه من لذت تنهايي رو به تمام لذت هاي بدون تنهايي خود ترجيح مي دم

و به قول شاعر :تنهايي گرچه كشنده است واسه من خيلي عزيزه

مي خواهم تنهايي ام را تنها با تو قسمت كنم

تويي كه خود اين تنهايي رو به من هديه دادي...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

نيازمند چيزي بودم كه باورش كنم نگاهت بر من افتاد و باور كردم

خواهان كسي بودم تا باورش كنم خود و رؤياهايت را با من تقسيم كردي

و باورت كردم

اما...آنچه كه به راستي نيازمندش بودم باور كردن خود بود

مرا به دنياي درونت بردي و با اكسير عشق ياريم كردي

و به بركت توست كه امروز زنده ام

لمس مي كنم و باور دارم كسي يا چيزي يا خود را...

آري تنها به خاطر وجود توست

تقديم مي كنم به ياس سفيدم...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط بی ستاره |


 

به نام خدایی که دل داد تا دلتنگ شویم

اولین نگاه تو چه عطش ناک بودمثل اومدن بارون در دل کویر

نگاهت مانند ستاره به تاریکی شب و التماس یک اسیر برای رهایی

در نگاهت که تمام آرزوهایم بود من گم شدم در رویای محبتت محو شدم

اولین نگاهت مرا تا اوج ماندن برد

آن نگاه مقدس است برایم

آن نگاه آسمانیت را از من نگیر...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط بی ستاره |

سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بي پايانش
فرياد را مي پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصبانيتش
فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش به فلک کج رفتار
پاييز را مي پرستم به خاطر عدم احتياج،عدم اعتنايش به بهار
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش
زندگي ،ايده آل من است و من آن را تقديس مي کنم
به خاطر اين که روزي هزار بار نابودش مي کنم و نمي ميرد

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

- جمع زیبایی بود!!!

جبرئیل آمده بود...

علی و جمله ملائک بودند

و محمد عرق وحی به پیشانی داشت

و خدا داشت تکلم میکرد!!!

در میان سخنانش غزلی نغز سرود...

نام آن شعر نکو :

                     حضرت زهرا

بود!

 

ولادت مادر بشریت عصاره خلقت حضرت صدیقه کبری  فاطمه زهرا را به همه مادران به ویژه مادر عزیز تر از جانم تبریک میگم

این ولادت را به آقا امام زمان هم تبریک می گویم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط بی ستاره |

 

رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط بی ستاره |