عصیان نامه
خدایا مرا در ایمان "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصیان مطلق" باشم(دکتر علی شریعتی)
سلام روزگار دلنشین ،سلام آرامش مطلق ،حضور روح سبز من،عشق،او،تنهایی... غروب دلواپسی چه دل انگیز و دلکش بود... طلوع آرامش و بی قراری زیبای انتظار... احساس سبکی می کنم دوست دارم داد بزنم بگم خدا جون مچکرم..... ممنونم که هوامو داشتی و داری... منو ببخش مدتی تو رو گم کرده بودم،نه خودمو گم کرده بودم ممنونم که خودمو پیدا کردم... خدایا کمکم کن دیگه خودمو گم نکنم...می خوام بهتر بودنو تجربه کنم، تنهایی سخته پس مث همیشه پیشم بمون.... ****************** و تو ای مرغ مهاجرکه از این شهر سفر خواهی کرد،نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی گندم شهر سیاه نسلش از وسوسه شیطان است... راستی... هیچی تا بعد سلام... نمیدونم بعد سلام با چه واژه ای صدات کنم. هرچی بگم تو بالاتری،می دونی دیشب چه بلایی سرم آوردی، لابد با خودت می گی دیوونه شدم.. نمی دونی از دیشب چه حالی دارم،یه لحظه آروم ندارم، هرکاری می کنم هرجور خودمو مشغول می کنم باز فکرت از کنج دلم مث کوه آتشفشان سر برمی آره و همه جا رو زیر سلطه شعله های ویرانگرخودش می گیره. اینه حال من بعد دیدن تو... نمیدونم چی بگم فقط خدا رو شاکرم... از خدا ممنونم که تو رو به من داد... می بینی؟؟اصلاُ عوض نشدم..وهنوز همون دیوونه سابقم... مث همیشه هم برات شعر دارم... پس از تو این دلم از عاشقی گریزان است اگر نباشی دلم متهم به تنهایی است... متوجه شدم حتی لحظه ای حضورت کافیه واسه طوفانی شدن دریای دلم... حالا لحظات بعد از حضور مهربونت... اومدم بخوابم دیدم نه نمی شه همون یه لحظه حضورت کار خودشو کرد. آرامش خیالم جاشو به پریشانی حضور داد... خوب می دونم که دیگه نمی شه یا بهتر بگم نباید مقاومت کنم باید تنها نظاره گر ویرانی باشم همین... خوش اومدی به آلاچیق خیالم و ممنونم... راستی می دونستی همین ویرانگری حضورت و چشمات بود که منو ویرونه و دیوونه خودش کرد؟؟ امشب رو به یاد لحظه ای حضور پریشان و بی خواب شدم... راستی بازم مثل همیشه تو شعرام حضور داری... نتونستم ازش دل بکنم... و مثل همیشه دوباره نگاه تو در شعر من نطفه بست تو را دید و نادیده خود را شکست حس بی کسی و غربت قصه از دلم سروده شب غرق در خیانت شب تنهایی من بود خنجــر تلخ رفـاقـت زخم بی صدای تن بود شب ســرد مردن دل گـریـه تو بـی ثمر بود طفلکی چشم غریبم از دل تو بی خبر بود شب تن دادن قـلبـم به سکوت سـرد کینه دگــر از تــــو دل بریــدم نـا رفیـق پـر زکــینه شب سـر دادن نـفرت شـب پایان صــداقت قصه دلـــم همیـن بود در شـب تـار رفــاقت چقدر این شعر برام معنی داره با تک تک کلماتش خاطره ای تلخ از نارفیقی از پستی اطرافیان برام تداعی میشه. این شعر هم از سروده های نفرتی خودم هست. دوست ندارم فقط از نفرت بگم ولی تا زمانی که اون دروغها و دورویــــــــــــــــی تو ذهنم هست حاصلش میشه سروده نفرتی... یه جمله از خودم:تنهایی بهتر از تجربه تلخ رفاقت و دیدن دورویـــــــــــــی هست. یه انسان چقدر می تونه پست باشه.... بگذریم... می خوام داد بزنم من زنده ام و شاد.اگرم از دورویی می نویسم واسه اینه که روزی روزگاری یادم بمونه که چقدر خنجر نارفیقی خوردم... من زنده ام دارم روز به روز بهتر می شم.آهای با شماهام من زنده ام دارم به هدفم به عشقم به زندگیم فکر میکنم و واسه رسیدن به عشقم سرسختانه در حال تلاشم و تا آخرین نفس به عشقم پایبندم... آهای با توام....هیچ کس نمی تونه میثــــــم وجودم رو تغییر بده... با توام بشنــــــــــــــــــو..... نفرت از واژه بی رنگ رفیق در صدایم جاری است از رفاقت چه بگویم که سرابیست سراب دل سپردن به رفاقت همچو قصری است بر آب می نویسم که به یادم باشد خنجر دوست دوست نه پست ترین خاطره ام دیدن اوست خسته از بازی دنیای سیاهم رمقی نیست مرا یا رب این شهر همه غرق دو رنگی است چرا؟؟؟ رذل بودن که خطا نیست در این شهر پلید که دراین وادی غم حرفی از احساس شنید؟؟؟ من اسیر غم و آزادی من بود قفس از چه رو عشق مرا نام نهادند هوس؟؟؟ سخنم کوته و دردم به درازای زمان از چه گویم به که گویم که غمم نیست روان از چی بگم از کدوم نامردی بگم از کدوم خیانت بگم از کدوم نا رفیق بگم... تمام خاطرات یزدم شد خیانت خنجر از نارفیق خوردن.آخ که چقدر ساده بودم. دلم واسه سادگی خودم می سوزه.چقدر ساده و راحت دروغ شنیدم و باور کردم... چقدر راحت به هرکس و نا کسی اعتماد کردم. حماقت محض بود رفیق رو نارفیق صدا کردم و نارفیق رو رفیق دیدم... دیگه می دونم چطور رفتار کنم هنوز یه اردیبهشتی رو نشناختن... با اینکه کمی ضعف نشون دادم ولی ندونستن که من هم یه ناجی دارم که لحظه آخر نجاتم می ده... دیگه محاله کم بیارم اینو به ... قول می دم. تجربه این همه نارفیقی رو می تونم در یه بیت شعر خلاصه می کنم راز با چاه مگو در دل شب های غریبی تکیه بر دوست مکن محرم اسرار نداری... و حرف آخر برای اون آدمای پست که خواستن منو نابود کنن... خط خوردی از این دل برو بهتر که بمیری آتش زده ام یاد تو را پست و حقیری آن گریه پوچ و حیله گر سهم تو باشد یک روز رسد ختده من زخم تو باشد... ****************************************************** پا ورقی:گفته بودم که دیگه شعرام رو تو وبلاگم نمی نویسم.اما حالا می نویسم. می نویسم که بدونن زنده ام و هیچی ازم کم نشده... دو شعر بالا از خودم بود.منتظر شعرای نفرتی من در این وبلاگ باشید... در پناه حق یا علی... سلام ،سه نقطه و دگر هیچ... این وبلاگ منتظر حضور عزیزی هست و همچنین خودم... اینبار می نویسم فقط واسه اون عزیز مسافر، امیدوارم هرچه زودتر به این کلبه تنهایی سر بزنه و غبار خستگی رو از ذهن خسته اش پاک کنه. دیشب فیلم پاداش سکوت رو می از کجا بگم؟؟؟از چی بگم؟؟؟ از غربت شهید؟ از عظمتش؟؟ واقعا سخته از کسانی بخوام حرف بزنم که اونقدر بزرگن که تو کلام حقیر من نمی گنجن... این فیلم خیلی حرف واسه گفتن داره ولی کاش گوش شنوایی هم باشه. از دیشب تا الان حال عجیبی دارم، این فیلم خیلی مصمم ترم کرد واسه کار بزرگی که در پیش گرفتم. نوشتن از شهید کار سخت و بزرگیه، امیدوارم من و همه ی دوستانی که عاشقانه پا به این راه گذاشتیم بتونیم این وظیفه خطیر رو که به عقیده من خدا بر دوشمون گذاشته رو به بهترین نحو به انجام برسونیم... خدایا به حق بی بی فاطمه زهرا(س) اراده و قدرت بیان حقیقت شهید رو به ما عطا کن و در این راه همراهیمون کن... با آنکه گفته اند یک داغ دل بس است برای قبیله ای اینجا هرکس به قلب خویش داغ قبیله ای دارد.... یا علی.... مدتی بود که این حس غریب به سراغم نیومده بود ولی امشب بدجور به هم ریختم.لحظه ای غرورم رو زیر پاهام دیدم که له شد و خودم هم... بعضی اوقات حرفایی آدمو له می کنه که گوینده فکرشم نمی کنه اینجور بشه... خیلی راحت خیلی ساده و راحت غرور یکی رو می شکنن عین خیالشونم نیست... خدا می دونه که غرورمو خیلی دوست دارم و می پرستم نمی تونم له شدن لجن مال شدنشو ببینم... لعنت به این روزگار پست و نامرد... که چه ساده آدمارو می شکنه... امشب عزای غرورم رو گرفتم...
| Design By : عصیان نامه |


